
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!؟
" یغما گلرویی "

من و دوری و صبوری
من و دلتنگی و تردید
من و چشمایی که جز تو
کس دیگه ای نمی دید
تو که محبوس غروری
تو که در حال عبوری
تو که یادت با من اما
خودت از من خیلی دوری
رقص تردید توی چشمام
خواستن گرمی دستات
صدای تیک تیک ساعت
یاد شیرینی حرفات
هجوم خاطره هامون
رد پای دل سپردن
تلخی گلایه ها رو
دونه به دونه شمردن
من و سایه های غصه
بودنِ نبودن تو
من و دستایی که خالیست
من و ای کاش بودن تو
برگرفته از وبلاگ : بهانه های بارونی

اين صبح، اين نسيم، اين سفرهی مُهيا شدهی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. همآواز و همبُغض و همگريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدمزدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دلْخاص،
برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشهی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشهات را نمیخواهم
نشانی خانهات کجاست؟! ....
" نشانی ها "

لب آبی
گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آّب :
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است !!!
نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ ، می چرد گاوی در کرد .
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند ، که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس ! ! ! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست
آری
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح
......
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است ، که مرا می خواند
" سهراب سپهری "

ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود
بگذار
نامت را تکرار کنم
نامت زیباست
دلنشین است
چه داشته
ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من
اینگونه نبودم
تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که
با تو هستم به آسمان بیکران پرواز می کنم
پس بدان
که دوستت دارم
گرچه پایان راه را نمی دانم