پروکسیما
برای خوب بودن تو، کدامين مرز را ميشود تعين کرد؟ برای رسيدن به ساحلت، کدامين دريا را بايد برگزيد؟ يا قله تو را بايد در کدامين بلند هدفی جستجو کرد؟ سادگی در نگاه تو غوطه ور است و غرور از صدای تو قوام ميآيد برای درکت، در قالب کدامين فرشته بايد نشست ؟ يا در حروف کدامين جمله، بدی را انکار کرد؟ عقربه کدامين ساعتی؟؟! تا در لحظه های تو، چنان کند شماری عبور کنم. کدامين مرز ؟ کدامين دريا ؟ کدامين جمله ؟ کدامين ساعت ؟ " ح.مبهم " ميگويند بنويس... امّا من ديگر نميتوانم. غرورم بيشتر از اين به من اجازه نميدهد؛ برای عشق او غرورم را ناديده گرفتم؛ آنچه را که در دلم بود صادقانه برايش نوشتم، تا عشقم را، عشق خود اش را، با او تقسيم کنم. امّا چرا هميشه من بايد غرورم را بشکنم؟ چرا يک دفعه او غرورش را نميشکند؟ تا حداقل برای يک بار.... تنها برای يک بار... بگويد: احساس مرا درک ميکند!! به پاکی خواندی و گرد نشسته بر بال شاپرک را بهانه کردم. از زلالی سرودی و سنگ نشسته بر قلب چشمه سار را ديدم. امّا قلب من اين را از تو آموخت، که عمق لذت را در رساندن دوستانم به تفکری واحد بجويم. آنگاه لبانم خوشبختی را برايت فرياد زد... از عشق بودی؛ از عشق سرودی؛ به عشق خواندی؛ عاشقانه نگاه پاکت را دوست دارم...!
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ " فروغ " در مني و اين همه ز من جدا غرق غم دلم به سينه مي تپد سايه تو ام بهر كجا روي شادي و غم مني به حيرتم گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد ديدمت شبي بخواب و سرخوشم شعله ميكشد به ظلمت شبم " فروغ فرخزاد "
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست ؟؟!
هر كجا مينگرم، باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر، اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رُخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او از همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست، بگوييد آن زن
دير گاهيست، در اين منزل نيست
با مني ور ديده ات بسوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير
با تو بي قرار و بي تو بي قرار
واي از آن دمي كه بيخبر زمن
بر كشي تو رخت خويش از اين ديار
سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا كه برگزينمش به جاي تو
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم كه بي خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه
رشته وفا مگر گسستني است ؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستني است ؟
وه ... مگر به خوابها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق
خيزم و ز شاخه ها بچينمت
آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو
| Design By : Night Skin |

