تبليغاتX
پروکسیما




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پروکسیما

 

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

 

یاد من نبودی اما، من به یاد تو شکستم

غیر تو که دوری از من، دل به هیچ کسی نبستم

 

" یاد من باش تا بتونم، همیشه برات بخونم

بی تو و عطر تن تو، یه چراغ نیمه جونم "

 

همترانه! یاد من باش

بی بهانه یاد من باش

وقت بیداری مهتاب

عاشقانه یاد من باش

 

اگه باشی با نگاهت، میشه از حادثه رد شد

میشه تو آتیشه عشقت، گر گرفتن و بلد شد

 

 "میشه از چشم تو پرسید، راه کهکشان نور و

میشه با دشت تو فهمید معنی پل عبور و "

 

اگه دوری اگه نیستی، نفس فریاد من باش

تا ابد تا ته دنیا، تا همیشه یاد من بـــــــاش

 

 

نوشته شده در جمعه 29 مهر1384ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

حال دل با تو گفتنم هوس است

 خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين که قصه فاش

 از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنين عزيز و شريف

 با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانه‌ای چنين نازک

 در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای

 که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه

 خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعيان

 شعر رندانه گفتنم هوس است

نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

خدایا

کاش آیینه بودم، تا هر روز خود را در من می دیدی!

کاش قلم بودم تا مرا با دستانت در آغوش می گرفتی!

کاش باد بودم و موهایت را پریشان می کردم!

کاش درختی بودم و تو زیر سایه من می نشستی!

کاش گل سرخی بودم تا من را به تو تقدیم می کردند!

کاش خاک بودم تا پای بر من می نهادی!

کاش شمع بودم و قطره قطره می سوختم تا اندک روشنایی به تو بدهم!

کاش ماه بودم تا شبها از گوشه پنجره اتاقت من را می دیدی!

کاش عصا بودم تا تو را در هنگام پیری همراهی می کردم!!

کاش قلب درون سینه ات بودم! تا برای زنده بودنت تا لحظه مرگ می تپیدم!

 

کاش ....

 

اما؛

حال چیستم؟؟!

یک انسان، یک هم نوع....

که عطش لحظه ای با تو بودن، دارد من را از پای در می آورد.

پروردگارا؛

تمام تشنگان را سیراب گردان.

 

الهی آمین.

نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

 وقتی دستام خالی باشه، وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم، که بدونم لایق تو

 

دلم و از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهی، به تو تکیه داده بودم

 

هر بلایی سرم اومد، همه زجری که کشیدم

همرو به جون خریدم ولی از تو نبریدم

 

هر جا بودم، با تو بودم؛ هر جا رفتم، تو رو دیدم

تو سبک شدن تو رؤیا، همه جا به تو رسیدم

 

اگه احساسم و کشتی، اگه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت، به غریبه سر سپردی

 

بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت

یکی هست این ور دنیا، که تو یادش مونده اسمت

 

(( یکی هـــــســـت این ور دنـــیا، که تـو یــــادش مـــونده اسـمــت!!! ))

(( یکی هـــســت این ور دنــیا، که تـو یـــادش مــونده اسمـت!!! ))

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي
دل با سكوت و خلوت غم خو گرفته بود

آمد سكوت سرد و گرانبار را شكست
آمد صفاي خلوت اندوه را ربود

آمد به اين اميد كه در گور سرد دل
 
شايد ز عشق رفته بيابد نشانه اي

او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتياق
من بودم و سكوت و غم و جاودانه اي
 

آمد مگر كه باز در اين ظلمت ملال
روشن كند به نور محبت چراغ من

باشد كه من دوباره بگيرم سراغ شعر
زان بيشتر كه مرگ بگيرد سراغ من

گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را
در ديدگان غمزده اش جستجو كنم

وين نيمه جان سوخته از اشتياق را
خاكستر از حرارت آغوش او كنم

چشمان من به ديده او خيره مانده بود
رخشيد ياد عشق كهن در نگاه ما

آهي از آن صفاي خدايي زبان دل
 
اشكي از آن نگاه نخستين گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سينه بركشيد
آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم
 

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
 
آهي كشيد از سر حسرت كه : اين منم

باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولي چه سود

ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت
من ديگر آن نبوده ام و او ديگر او نبود

 

" فریدون مشیری "

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1384ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |


Design By : Night Skin