پروکسیما
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم یاد من نبودی اما، من به یاد تو شکستم غیر تو که دوری از من، دل به هیچ کسی نبستم " یاد من باش تا بتونم، همیشه برات بخونم بی تو و عطر تن تو، یه چراغ نیمه جونم " همترانه! یاد من باش بی بهانه یاد من باش وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش اگه باشی با نگاهت، میشه از حادثه رد شد میشه تو آتیشه عشقت، گر گرفتن و بلد شد "میشه از چشم تو پرسید، راه کهکشان نور و میشه با دشت تو فهمید معنی پل عبور و " اگه دوری اگه نیستی، نفس فریاد من باش تا ابد تا ته دنیا، تا همیشه یاد من بـــــــاش حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است از رقيبان نهفتنم هوس است با تو تا روز خفتنم هوس است در شب تار سفتنم هوس است که سحرگه شکفتنم هوس است خاک راه تو رفتنم هوس است شعر رندانه گفتنم هوس است خدایا کاش آیینه بودم، تا هر روز خود را در من می دیدی! کاش قلم بودم تا مرا با دستانت در آغوش می گرفتی! کاش باد بودم و موهایت را پریشان می کردم! کاش درختی بودم و تو زیر سایه من می نشستی! کاش گل سرخی بودم تا من را به تو تقدیم می کردند! کاش خاک بودم تا پای بر من می نهادی! کاش شمع بودم و قطره قطره می سوختم تا اندک روشنایی به تو بدهم! کاش ماه بودم تا شبها از گوشه پنجره اتاقت من را می دیدی! کاش عصا بودم تا تو را در هنگام پیری همراهی می کردم!! کاش قلب درون سینه ات بودم! تا برای زنده بودنت تا لحظه مرگ می تپیدم! کاش .... اما؛ حال چیستم؟؟! یک انسان، یک هم نوع.... که عطش لحظه ای با تو بودن، دارد من را از پای در می آورد. پروردگارا؛ تمام تشنگان را سیراب گردان. الهی آمین. وقتی دستام خالی باشه، وقتی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم، که بدونم لایق تو دلم و از مال دنیا به تو هدیه داده بودم با تموم بی پناهی، به تو تکیه داده بودم هر بلایی سرم اومد، همه زجری که کشیدم همرو به جون خریدم ولی از تو نبریدم هر جا بودم، با تو بودم؛ هر جا رفتم، تو رو دیدم تو سبک شدن تو رؤیا، همه جا به تو رسیدم اگه احساسم و کشتی، اگه از یاد منو بردی اگه رفتی بی تفاوت، به غریبه سر سپردی بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت یکی هست این ور دنیا، که تو یادش مونده اسمت (( یکی هـــــســـت این ور دنـــیا، که تـو یــــادش مـــونده اسـمــت!!! )) (( یکی هـــســت این ور دنــیا، که تـو یـــادش مــونده اسمـت!!! )) دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي آمد سكوت سرد و گرانبار را شكست آمد به اين اميد كه در گور سرد دل او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتياق آمد مگر كه باز در اين ظلمت ملال باشد كه من دوباره بگيرم سراغ شعر گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را وين نيمه جان سوخته از اشتياق را چشمان من به ديده او خيره مانده بود آهي از آن صفاي خدايي زبان دل ناگاه عشق مرده سر از سينه بركشيد آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت " فریدون مشیری "
طمع خام بين که قصه فاش
شب قدری چنين عزيز و شريف
وه که دردانهای چنين نازک
ای صبا امشبم مدد فرمای
از برای شرف به نوک مژه
همچو حافظ به رغم مدعيان
دل با سكوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد صفاي خلوت اندوه را ربود
شايد ز عشق رفته بيابد نشانه اي
من بودم و سكوت و غم و جاودانه اي
روشن كند به نور محبت چراغ من
زان بيشتر كه مرگ بگيرد سراغ من
در ديدگان غمزده اش جستجو كنم
خاكستر از حرارت آغوش او كنم
رخشيد ياد عشق كهن در نگاه ما
اشكي از آن نگاه نخستين گواه ما
آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم
آهي كشيد از سر حسرت كه : اين منم
باز آن سرود مهر و محبت ولي چه سود
من ديگر آن نبوده ام و او ديگر او نبود
| Design By : Night Skin |


