تبليغاتX
پروکسیما




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پروکسیما

" سايه "

 

من همونم که هميشه، غم و غصه ام بي شماره

اوني که تنهاترينه، حتي سايه ام نداره

 

اين منم که خوبيامو کسي هرگز نشناخته

اون که در راه رفاقـت، همۀ هستي شو باخته

 

هر رفيق راهي با من، دو سه روزي همسفر بود

ادعاي هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود

 

هر کي با زمزمۀ عشـق، دو سه روزي عاشقم شد

عشق اون باعث زجر همه دقايقم شد

 

اون که عاشق بود و عمري از جدا شدن مي ترسيـد

همۀ هراس و ترسش، به دروغش نمي ارزيد

 

چه اثر از اين صداقـت، چه ثمر از اين نجابت

وقتي قد سرِ سوزن؛ به وفا نکرديم عادت

 

  روزبه  

 

نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1384ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم          

 کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند              

 عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب              

 از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام                 

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم             

 خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است         

کافرم! دیگر مسلمانی بس است

چند روزی هست حالم دیدنیست        

 حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم              

 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                   

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زیاران چشم یاری داشتیم          

 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

 

پی.اس: دوستان به دیگر وبلاگ روزبه - پروکسیما  هم سر بزنین .

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

 ايوان تهي است، و باغ از ياد مسافر سرشار.

دردره آفتاب، سر بر گرفته اي :

كنار بالش تو، بيد سايه فكن از پادرآمده است.

دوري، تو از آن سوي شقايق دوري.

در خيرگي بوته ها، كو سايه لبخندي كه گذر كند ؟

 از شکاف انديشه، كو نسيمي كه درون آيد ؟

 سنگريزه رود، بر گونه تو مي لغزد.

شبنم جنگل دور، سيماي ترا مي ربايد.

ترا از تو ربوده اند، و اين تنها ژرف است.

مي گريي .... ! 

و در بيراهه زمزمه اي سرگردان مي شوي.!!!

" سهراب سپهری "

 
 

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که درین دامگه حادثه چون افتادم

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد دریـــن دیــــر خراب آبــادم

 

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

 

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

 

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم

 

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آیــد غمـی از نو به مبــارک بادم

 

می خورد خون دلم مردمک چشم و سزاست

که چــرا دل بـه جگـر گوشـه مـردم دادم

 

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ورنـه ایـن سیـل دمـادم ببرد بــنیادم

 

  پی . اس: این عید و به همه دوستان گلم تبریک میگم؛ نماز روزه هاتون فبول باشه

 

 

 

نوشته شده در جمعه 13 آبان1384ساعت 8:49 قبل از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

اون روزا ما دلی داشتیم

واسه بردن جونی داشتم

واسه مردن کسی بودیم، کاری داشتیم

 

پاییز و بهاری داشتیم

تو سرا، ما سری داشتیم

عشقی و دلبری داشتیم

واسه رفتن دلی داشتیم

 

کسی آمد که حرف عشق رو با ما زد

دل ترسوی ما هم، دل به دریا زد

 

به یک دریای طوفانی

دل ما رفته مهمانی

 

چه دوره ساحلش؛ از دور پیدا نیست

یه عمری راهه و، در قدرت ما نیست

 

باید پارو نزد، وا داد

باید دل رو، به دریا داد

 

خودش میبردت هر جا دلش خواست

به هر جا برد بدون، ساحل همون جاست

 

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که آروم میشه تا فردا

 

به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره

به عشقی که نمی بینی شباش رو، بی ستاره

 

دل ما رفته مهمانی

به یک دریای طوفانی

 

نوشته شده در شنبه 7 آبان1384ساعت 5:3 قبل از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |


Design By : Night Skin