تبليغاتX
پروکسیما




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پروکسیما

 

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم زندگی پر از دروغه
هیچ
کسی، هیچکسی رو دوست نداره
دوستت دارم عاشقتم شعاره

این روزها دخترها فراری میشن
پسرها لیسانس، تو بیکاری میشن
دختره تازه اول بلوغه
(دلش مثل یه ترمینال شلوغه) 2*
هر کی براش بوق میزنه هول میشه
تموم اعضای تنش شل میشه
اول میگه سوار نشم بد میشه
بعد میگه محل ندم رد میشه
وایمیسه زل میزنه توی چشماش
میگه چشاتو در میارم از جاش
خم میشه بند کفششو ببنده
(نگاش کنه زیرزیرکی بخنده) 2*

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم زندگی پر از دروغه
هیچ
کسی هیچ
کسی رو دوست نداره
دوستت دارم عاشقتم شعاره


خلاصه عاشق شدن آسون شده
دلبرکها فت و فراوون شده
عشق
ها شده اینترنتی، ایمیلی
(مجنون نشسته چت کنه با لیلی) 2*
چت می
کنن هی میگن و میخندن
یه ریز برای هم خالی می
بندن

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم زندگی پر از دروغه
هیچ
کسی هیچکسی رو دوست نداره
دوستت دارم عاشقتم شعاره

با کسب رخصت از جناب مجری
میریم به قرن پنج و شیش هجری
به روزگاری که پر از جنون بود
چشمای عاشقا دو کاسه خون بود
به روزگار غیظ یک لاقبا
اونی که اصلاً نمی
خوابید شبا
فقط به فکر لیلی خودش بود
(دیوونه
بازی تنها موردش بود) 2*

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم زندگی پر از دروغه
هیچ
کسی هیچکسی رو دوست نداره
(دوستت دارم، عاشقتم، شعاره) 2*

 

اینم لینکهاش:

عشق اینترنتی

 

نیما

نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

بابا بی خیال، دیگه ناز کردنم حدی داره

ما که رفتیم، بعد ما تازه میفهمی کی دوست داره!!

 

بابا بی خیال، دیگه ناز کردنم حدی داره

ما که رفتیم، بعد ما تازه میفهمی کی دوست داره!!

 

روتو کم کن دیگه تحفه ام که نیستی بخدا

تمومش کن ادعاتو، بس کن این همه ادا

 

مگه ما چی کم گذاشتیم از مرام و معرفت

که تو اینجور با ما تا میکنی؛ ای بی معرفت

 

راستشو بخوای دیگه خسته شدم، رک بگمت

به دلم نشسته بودی؛ گندیدی، بریدمت

 

بخدا عشقی که ذلت بیاره کشک عزیز

جون هرچی مَرده، این قدر دیگه آبرو نریز

 

گفته بودم نفسی برام؛ میرم تا آخرش

نفسی که حرمتم رو بگیره، میبرمش

 

دیگه اون دنیای پر رنگ و چهل چراغت نمیخوام

واسه رو کم کنی تم که شده سراغت نمیام

 

قاطی کردم بد رقم، می خوام که قیــدت بزنم

می خوام این دندون عاریه رو از ته بکنم

 

عشقی که ما پی شیم، بی شیله پیله صادقه

همه مردم میدونن، که مشکی End  عاشقه

 

بابا بی خیال، دیگه ناز کردنم حدی داره

ما که رفتیم، بعد ما تازه میفهمی کی دوست داره!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

سایتو بردار و از اینجا برو

که دلم طاقت دردو نداره

برو که چشمای دوره گرد تو

رو دلم درد بی درمون میذاره

 

نگو مهربونی آوردی برام

نه، نگو از غم پنهونه چشام

نگو که دنیا رو گشتی پی من

بسه این همه عذاب، بسه برام

 

سایتو بردار و از اینجا برو

نمی خوام ببینمت دیگه تورو

سایتو بردار و از اینجا برو

نمی خوام ببینمت دیگه تورو

 

سایتو بردار و از اینجا برو

دیگه این بازی تمومه واسه من

دیدن چشمای پر گناه تو

به خدا دیگه حروم واسه من

 

با دلم بدجوری تا کردی بدون !

برو از اینجا برو نا مهربون

حالا باور بکنی یا نکنــی

همه چی دیگه تمومه بینمون

 

سایتو بردار و از اینجا برو

نمی خوام ببینمت دیگه تورو

سایتو بردار و از اینجا برو

نمی خوام ببینمت دیگه تورو

 

یادمه قشنگترین ستاره رو

واسه تو از آسمون چیده بودم

واسه تو ماه تو قصه هارو من

از شبای قصه دزدیده بودم

 

یادمه یه قصر شیشه ای برات

ساخته بودم تو دل ترانه هام

عشق تو چیزی نذاشته واسه من

جز غمی که از تو مونده تو صدام

 

سایتو بردار و از اینجا برو

نمی خوام ببینمت دیگه تورو

سایتو بردار و از اینجا برو

نمی خوام ببینمت دیگه تورو

 

کلیپ عروسک، ستار

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
 کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت
آلوده ي مردم شدم
آ
ب مي خواهم سرابم مي دهند

عشق مي
خواهم عذابم مي دهند
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

آنچه در
دل داشتم رو مي کنم
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب

از چه
بيدارم نکردي؟ آفتاب ! 

 

نيستم از مردم خنجر پرست
بت پرستم بت
پرستم بت پرست

بت پرستم ٬ بت پرستي کار ماست

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم
و دارم زدند
دشنه
ي نامرد بر پشتم نشست

از غم نا
مردمي؛ پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ
آ
زاد شد
يک شَبه، بيداد
آ
مد، داد شد

 

عشق، آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اين است، مرتد مي شوم
خوب اگر
اين است، من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است

کافرم
ديگر مسلماني بس است !!!
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش
باورم گولم مزن
من نمي گويم که خاموشم نکن

من نمي گويم فراموشم نکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش
من نمي گويم دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ؛ نشنفتن بس است

 

دُر مي بارد چــــــو لب تر مي کنم

طالعم شوم است بـــــاور مي کنم
آ
ه در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را
خريداري نبود
واي رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما
آباد بود
از در و ديوارتان خون ميچکد

خون من فرهاد و
 مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شومتان

خسته از همدردي مسمومتان

 

اين همه خنجر، دل کس خون نشد
اين همه ليلي، کسي مجنون نشد
آ
سمان خالي شد از فريادتان
بيستون از حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار
و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم بسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟
نه
هيچ کس از حال ما پرسيد؟
نه
هيچ کس اندوه ما را ديد؟
نه
هيچ کس چشمي برايم تر نکرد

هيچ کس يک روز با من سر نکرد
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزيست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه
گاهي بر
زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفأل ميزنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
:

« ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود انچه مي پنداشتيم »

 

" حميد رجايي "

 

 

 

نوشته شده در جمعه 4 آذر1384ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |


Design By : Night Skin