پروکسیما
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه این روزها دخترها فراری میشن عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه خلاصه عاشق شدن آسون شده عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه با کسب رخصت از جناب مجری عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه اینم لینکهاش: بابا بی خیال، دیگه ناز کردنم حدی داره ما که رفتیم، بعد ما تازه میفهمی کی دوست داره!! بابا بی خیال، دیگه ناز کردنم حدی داره ما که رفتیم، بعد ما تازه میفهمی کی دوست داره!! روتو کم کن دیگه تحفه ام که نیستی بخدا تمومش کن ادعاتو، بس کن این همه ادا مگه ما چی کم گذاشتیم از مرام و معرفت که تو اینجور با ما تا میکنی؛ ای بی معرفت راستشو بخوای دیگه خسته شدم، رک بگمت به دلم نشسته بودی؛ گندیدی، بریدمت بخدا عشقی که ذلت بیاره کشک عزیز جون هرچی مَرده، این قدر دیگه آبرو نریز گفته بودم نفسی برام؛ میرم تا آخرش نفسی که حرمتم رو بگیره، میبرمش دیگه اون دنیای پر رنگ و چهل چراغت نمیخوام واسه رو کم کنی تم که شده سراغت نمیام قاطی کردم بد رقم، می خوام که قیــدت بزنم می خوام این دندون عاریه رو از ته بکنم عشقی که ما پی شیم، بی شیله پیله صادقه
ما که رفتیم، بعد ما تازه میفهمی کی دوست داره!!! سایتو بردار و از اینجا برو که دلم طاقت دردو نداره برو که چشمای دوره گرد تو رو دلم درد بی درمون میذاره نگو مهربونی آوردی برام نه، نگو از غم پنهونه چشام نگو که دنیا رو گشتی پی من بسه این همه عذاب، بسه برام سایتو بردار و از اینجا برو نمی خوام ببینمت دیگه تورو سایتو بردار و از اینجا برو نمی خوام ببینمت دیگه تورو سایتو بردار و از اینجا برو دیگه این بازی تمومه واسه من دیدن چشمای پر گناه تو به خدا دیگه حروم واسه من با دلم بدجوری تا کردی بدون ! برو از اینجا برو نا مهربون حالا باور بکنی یا نکنــی همه چی دیگه تمومه بینمون سایتو بردار و از اینجا برو نمی خوام ببینمت دیگه تورو سایتو بردار و از اینجا برو نمی خوام ببینمت دیگه تورو یادمه قشنگترین ستاره رو واسه تو از آسمون چیده بودم واسه تو ماه تو قصه هارو من از شبای قصه دزدیده بودم یادمه یه قصر شیشه ای برات ساخته بودم تو دل ترانه هام عشق تو چیزی نذاشته واسه من جز غمی که از تو مونده تو صدام سایتو بردار و از اینجا برو نمی خوام ببینمت دیگه تورو سایتو بردار و از اینجا برو نمی خوام ببینمت دیگه تورو حالمان بد نيست غم کم مي خوريم نيستم از مردم خنجر پرست بت پرستم ٬ بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست خنجري بر قلب بيمارم زدند عشق، آخر تيشه زد بر ريشه ام من نمي گويم که با من يار باش گفتن اما هيچ؛ نشنفتن بس است دُر مي بارد چــــــو لب تر مي کنم طالعم شوم است بـــــاور مي کنم اين همه خنجر، دل کس خون نشد هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه حال من از اين و آن پرسيدنيست « ما ز ياران چشم ياري داشتيم " حميد رجايي "
تموم زندگی پر از دروغه
هیچکسی، هیچکسی رو دوست نداره
دوستت دارم عاشقتم شعاره
پسرها لیسانس، تو بیکاری میشن
دختره تازه اول بلوغه
(دلش مثل یه ترمینال شلوغه) 2*
هر کی براش بوق میزنه هول میشه
تموم اعضای تنش شل میشه
اول میگه سوار نشم بد میشه
بعد میگه محل ندم رد میشه
وایمیسه زل میزنه توی چشماش
میگه چشاتو در میارم از جاش
خم میشه بند کفششو ببنده
(نگاش کنه زیرزیرکی بخنده) 2*
تموم زندگی پر از دروغه
هیچکسی هیچکسی رو دوست نداره
دوستت دارم عاشقتم شعاره
دلبرکها فت و فراوون شده
عشقها شده اینترنتی، ایمیلی
(مجنون نشسته چت کنه با لیلی) 2*
چت میکنن هی میگن و میخندن
یه ریز برای هم خالی میبندن
تموم زندگی پر از دروغه
هیچکسی هیچکسی رو دوست نداره
دوستت دارم عاشقتم شعاره
میریم به قرن پنج و شیش هجری
به روزگاری که پر از جنون بود
چشمای عاشقا دو کاسه خون بود
به روزگار غیظ یک لاقبا
اونی که اصلاً نمیخوابید شبا
فقط به فکر لیلی خودش بود
(دیوونهبازی تنها موردش بود) 2*
تموم زندگی پر از دروغه
هیچکسی هیچکسی رو دوست نداره
(دوستت دارم، عاشقتم، شعاره) 2*
![]()
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي خواهم عذابم مي دهند
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
آنچه در دل داشتم رو مي کنم
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب !
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بيگناهي بودم و دارم زدند
دشنه ي نامرد بر پشتم نشست
از غم نا مردمي؛ پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شَبه، بيداد آمد، داد شد
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اين است، مرتد مي شوم
خوب اگر اين است، من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است !!!
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمي گويم که خاموشم نکن
من نمي گويم فراموشم نکن
من نمي گويم مرا غمخوار باش
من نمي گويم دگر گفتن بس است
آه در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود
واي رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و ديوارتان خون ميچکد
خون من فرهاد و مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اين همه ليلي، کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون از حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم بسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ کس چشمي برايم تر نکرد
هيچ کس يک روز با من سر نکرد
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزيست حالم ديدنيست
گاه گاهي بر زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفأل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت :
خود غلط بود انچه مي پنداشتيم »
| Design By : Night Skin |


