پروکسیما
تنها در بي چراغي شبها مي رفتم ناگهان تو از بيراهه لحظه ها ميان دو تاريكي به من پيوستي مرا با سوز جان بگذار و بگذر چو شمعي سوختم از آتش عشق دلي چون لاله بي داغ غمت نيست مرا با يک جهان اندوه جانسوز دو چشمي را كه مفتون رخت بود درافتادم به گرداب غم عشق به او گفتم: حميد از هجر فرسود !!! " حمید مصدق "
دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد
لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود
تنها مي رفتم مي شنوي ؟ تنها
من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم
آيينه ها انتظار تصویرم را مي كشيدند!!!
درها عبور غمناک مرا مي جستند
و من مي رفتم مي رفتم تا درپايان خودم فرو افتم
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت درآميخت
همه تپشهايم از آن تو باد؛ چهره به شب پيوسته همه تپشهايم
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم
دستم را به سراسر شب كشيدم
زمزمه نيايش دربيداري انگشتانم تراويد
خوشه قضا را فشردم
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد
و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم
ميان ما سرگرداني بيابان هاست
بي چراغي شب ها، بستر خاكي غربت ها، فراموشي آتش هاست
ميان ما هزار و يك شب جست و جو هاست ![]()
اسير و ناتوان بگذار و بگذر
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
بر اين دل هم نشان بگذار و بگذر
تو اي نامهربان بگذار و بگذر
كنون گوهرفشان بگذار و بگذر
مرا در اين ميان بگذار و بگذر
به من گفتا : جهان بگذار و بگذر!
| Design By : Night Skin |


