تبليغاتX
پروکسیما




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پروکسیما

عشق گمشده !!!

تنها در بي چراغي شبها مي رفتم
 دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد
لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود
تنها مي رفتم مي شنوي ؟ تنها
من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم
 آيينه ها انتظار تصویرم را مي كشيدند!!!
درها عبور غمناک مرا مي جستند
 و من مي رفتم مي رفتم تا درپايان خودم فرو افتم

ناگهان تو از بيراهه لحظه ها ميان دو تاريكي به من پيوستي
 صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت درآميخت
همه تپشهايم از آن تو باد؛ چهره به شب پيوسته همه تپشهايم
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم
دستم را به سراسر شب كشيدم
زمزمه نيايش دربيداري انگشتانم تراويد
 خوشه قضا را فشردم
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد
و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم
ميان ما سرگرداني بيابان هاست
بي چراغي شب ها،
 
بستر خاكي غربت ها، فراموشي آتش هاست
 ميان ما هزار و يك شب جست و جو هاست


نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

عشق 

مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسير و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعي سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
 
 

دلي چون لاله بي داغ غمت نيست
 بر اين دل هم نشان بگذار و بگذر
 

 مرا با يک جهان اندوه جانسوز
تو اي نامهربان بگذار و بگذر 
 

دو چشمي را كه مفتون رخت بود
 كنون گوهرفشان بگذار و بگذر

درافتادم به گرداب غم عشق
مرا در اين ميان بگذار و بگذر

به او گفتم: حميد از هجر فرسود !!!
به من گفتا : جهان بگذار و بگذر!

" حمید مصدق "

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |


Design By : Night Skin