پنجشنبه 19 مرداد1385
نیلوفر آبی

کاش من هم، همچو ياران، عشق ياري داشتم
خاطري مي خواستم يا خواستاري داشتم
تا کشد زيبا رخي بر چهره ام دستي ز مهر،
کاش، چون آيينه، بر صورت غباري داشتم
اي که گفتي انتظار از مرگ جانفرسا تر است!
کاش جان مي دادم اما انتظاري داشتم.
شاخه عمرم نشد پر گل که چيند دوستي
لاجرم از بهر دشمن کاش خاري داشتم.
خسته و آزرده ام، از خود گريزم نيست، کاش
حالت از خود گريز چشمه ساري داشتم.
نغمة سر داده در کوهم، به خود برگشته ام
کِي به سوي غير خود راه فراري داشتم؟
محنت رنج خزان اينگونه جانفرسا نبود
گر نشاطي در دل از عيش بهاري داشتم
تکيه کردم بر محبت، همچو نيلوفر بر آب
اعتبار از پاية بي اعتباري داشتم
پاي بند کس نبودم، پاي بندم کس نبود
چون نسيم از گلشن گيتي گذاري داشتم
آه، سيمين! حاصلم زين سوختن افسردن است
همچو اخگر دولت ناپايداري داشتم! ...
" سیمین بهبهانی "
جمعه 13 مرداد1385
پرنده های قفسی...

پرنده هاي قفسي عادت دارن به بي کسي
عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس
نميدونن سفر چيه
عاشق دربه در کيه
هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه
يه عمره بي حبيبن
با آسمون غريبن
اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن
چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون
تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره
چشمه ي کوه مشرق چه راه دوري داره
قفس به اين بزرگي کاشکي پرنده بودم
مهم نبود پريدن ولي برنده بودم
فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني
چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون
پنجشنبه 5 مرداد1385
آرزو

کاش در رویای سبز باغ دل
وسعت افسانۀ دریا شوی
یا که در تن پوش خیس ساحلی
قصـۀ خشکی صحراها شوی
کاش مشتی آب باران می شدی
حاصل غمهای ابر آسمان
یا شبیه عطر پاک اطلسی
می شدی در هر بهاری جاودان
کاش هجرت بوی تنهایی نداشت
کاش بعد از رفتنت می آمدی
کاش نیٌت کرده بودی از نخست
و پس از انجام آن می آمدی
کاش سرخی غروب وصل تو
سهم معصومیت قلبم نبود
کاش از هرچه در اینجا دیدنی است
سهم قلبم بود آن چشم کبود
کاش مثل خاک باران خورده ای
بوی عشق و لطف و رؤیا را دهی
یا که چون صیدی گریزان از قفس
این تن خاکی خود را وا رهی
" لیلا خلیلی خو "

