تبليغاتX
پروکسیما




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پروکسیما

 

اي آن كه گاه گاه ز من ياد مي كني
پيوسته شادزي كه دلي شاد مي كني

گفتي: «برو!» وليك نگفتي كجـــــــا رود
اين مرغ پر شكسته كه آزاد مي كني

پنهان مساز راز غم خويش در سكوت
باري، در آن نگاه، چو فرياد مي كني

اي سيل اشك من! ز چه بنياد مي كني؟
اي درد عشق او! از چه بيداد مي كني؟

نازك تر از خيال مني، اي نگاه! ليك
با سينه كار دشنه ي پولاد مي كني

نقشت ز لوح خاطر سيمين نمي رود
اي آن كه گاه گاه ز من ياد مي كني


" سیمین بهبهانی "

نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

بي روي تو راحت ز دل زار گريزد
چون خواب كه از ديده بيمار گريزد

در دام تو يك شب دلم از ناله نياسود
آسودگي از مرغ گرفتار گريزد

از دشمن و از دوست گرييم و عجب نيست
سرگشته نسيم از گل و از خار گريزد

شب تا سحر از ناله دل خواب ندارم
راحت به شب از چشم پرستار گريزد

اي دوست بيازار مرا هر چه تواني
دل نيست اسيري كه ز آزار گريزد

زين بيش رهي ناله مكن در بر آن شوخ
ترسم كه ز ناليدن بسيار گريزد

" رهی معیری "

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |


Design By : Night Skin