پروکسیما
اي آن كه گاه گاه ز من ياد مي كني گفتي: «برو!» وليك نگفتي كجـــــــا رود پنهان مساز راز غم خويش در سكوت اي سيل اشك من! ز چه بنياد مي كني؟ نازك تر از خيال مني، اي نگاه! ليك نقشت ز لوح خاطر سيمين نمي رود بي روي تو راحت ز دل زار گريزد در دام تو يك شب دلم از ناله نياسود از دشمن و از دوست گرييم و عجب نيست شب تا سحر از ناله دل خواب ندارم اي دوست بيازار مرا هر چه تواني زين بيش رهي ناله مكن در بر آن شوخ 
پيوسته شادزي كه دلي شاد مي كني
اين مرغ پر شكسته كه آزاد مي كني
باري، در آن نگاه، چو فرياد مي كني
اي درد عشق او! از چه بيداد مي كني؟
با سينه كار دشنه ي پولاد مي كني
اي آن كه گاه گاه ز من ياد مي كني
" سیمین بهبهانی "

چون خواب كه از ديده بيمار گريزد
آسودگي از مرغ گرفتار گريزد
سرگشته نسيم از گل و از خار گريزد
راحت به شب از چشم پرستار گريزد
دل نيست اسيري كه ز آزار گريزد
ترسم كه ز ناليدن بسيار گريزد
" رهی معیری "
| Design By : Night Skin |


