پروکسیما
ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است چشم جهانیان به تماشای رنگ و پوست این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست امروز میخوری غم فردا و همچنان گر خلق را بود سر و سودای مال و جاه دیشب دلم به جلوه مستانه ای ربود غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستاننـد به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شـوق در خاطـر چو برخیزند بنشاننــد سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهـر از سحــرخیزان نگرداننــد اگر داننــد دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درماننــد در ماننــد ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند ز رویم راز پنهانــی چو میبینند میخوانند چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافـظ را چـو میخوانند میرانند در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با ایـن درد اگـر دربنــد درماننــد درمانند 
ماییم جای دیگر و او جای دیگر است
جز چشم دل که محو تماشای دیگر است
و آن گوهر یگانه به دریای دیگر است
تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است
امشب پی ربودن دلهای دیگر است
آسودگی اگر طلبی؛ جای دیگر است رهی معیری (سایه عمر)

| Design By : Night Skin |


