تبليغاتX
پروکسیما




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پروکسیما

 

 

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

 

وه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه ازان مست که با مردم هوشیار چه کرد

 

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

 

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

 

ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

 

آن که پر نقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

 

فکر عشق آتش غم در دل حافظ می سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 

گر دسـت دهد خاک کـف پای نـگارم
بر لوح بـصر خـط غـباری بـنـگارم

بر بوی کنار تو شدم غرق و امید اسـت
از موج سرشکم که رساند بـه کـنارم

پروانـه او گر رسدم در طـلـب جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم

امروز مکـش سر ز وفای مـن و اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

زلـفین سیاه تو بـه دلداری عـشاق
دادند قراری و بـبردند قرارم

ای باد از آن باده نسیمی بـه مـن آور
کان بوی شفا می دهد از رنج خـمارم

گر قلـب دلـم را ننهد دوسـت عیاری
مـن نـقد روان در رهش از دیده شمارم

دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین در نـتواند کـه برد باد غـبارم

حافـظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |


Design By : Night Skin