تبليغاتX
پروکسیما




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پروکسیما

 

دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است

 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
 و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیب های قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق، تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
 چه قدر هم تنها
 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
عاشق ....

و فکر کن که چه تنهاست
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم، تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم، اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه؛
 وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
 و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
 همیشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

" سهراب "

نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |

 
 
وچه زیباست این حرف
که چه چیزیست مهم
یا که چه چیزی امروزمیسازد
آتیه ام را روشن
برایم نیست مهم این پرسش
که چه روزی بنده
آمدم ازدل این خاک برون
یا که بازخواهم گشت
به سر منزل اقبال درون
و برایم نیست مهم که دلم را
چه کسی خواهد برد
چه کسی پنجره ای روبه چمن خواهد بست
یا که آوازغوک را بتوانی
ازچلچله تشخیص دهی
یا که این بادی که من درآنم
روبه کدامین گندمزارمصیبت راهی ست
برایم نیست مهم این لحظه
چه کسی اقبال نیاورد و رفت
وچه خونها کردند
وچه تابوتها برپاشد
و برایم نیست مهم حادثه ای
که من درروشنی چشمانت تیره شدم
نفسم را تو بودی بردی
که من آن روز به تو
این همه وابسته شدم

وچه ارزش دارد این دل تنگ
نزدیک وسوسه روبه گناه

وچه ارزش دارد
خستگی روح پریشان شده پرابهام
وچه ارزش دارد گفتن تو
به عنوان شریکی بی غل وغش بی عنوان
بی پروا
زمزمه کردی آن روز
که دررقص رها کن مقصود
عاطفه را
اما زمزمه لرزش سرمای وجودت
ارزش داشت، نداشت؟
یا که روزی گفتی
حقیقت دورترازماست ندو دنبالش
تویی آن ارزش من
عاقبتی آشفته
که من باز بدنبالش بودم
وقتی عاقل بودم
ارزش داشت، نداشت؟

ومهم این است که تو
نماندی رفتی
مهم این است که من
ازتوخیالی ساختم
تا برایش بتپم، داغ شوم

مهم این است که من
رنگ آفت زده هستی را فهمیدم
ومهم این که من
درک کردم تفاوت را بین
تلخی یک هسته بادام وشکست
ومهم این است که من
مُردم آن روز
پیش از اینکه که کسی درک کند
لمس کند
تا که او باشد دلم تا آخر
هسر کند
 
" مصطفی موسوی "
نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط روزبه بنی فضل| |


Design By : Night Skin