پنجشنبه 19 مهر1386
هذیان

هذیان
امشب از سر دلتنگی
ماه خیرات می کنم.
تبر بتر ز دلم آهن می روید
و من تنها سکوت...
و عشق...
چه ساده گمراه کرد همه چیز و همه کس را
فردا شب به زودی خواهد آمد
و ستارگان نذر مرا ادا خواهند کرد.
فردا شب خبری از ماه نیست
در آسمان عذای ماه است و بس...
کات...
نقطه بگذار درابتدای هرخط وپاک کن از انتهای هرخط نقطه ها را
من با صدای تیشه ی فرهاد می رقصم.
به سان...
فلاش بک سکانس یک
تو هم اهل دی بودی شیخ!
ساده مالاندی گل خوش بینی بر سر من؟
آری...
راست می گفتی
من چراغ روشنم را بی نفت به دست تو سپردم.
فلاش بک سکانس دو
و عشق نقطه ی آغازهای بی فرجام
و ویس و رامین
و لیلی و مجنون
و شیرین و فرهاد
جز خیال تباهی چه بود عشق ؟!
کات؛ سکانس سه
آری اکنون وقت سراییدن عشق است
و به پرده کشیدن اسرارش.
می گویم از عشق آن چنان که گویی
تشنه از آب می گوید و
دیوانه از دوا.
من ناخودآگاه خطوط کسی شدم که نمی کشید
و نیز در عشق
به خود نیامده بودم که ناپدید شدم.
کات؛ سکانس چهار
مرا ببخشید که خدا را نمی توان دید
و عشق را نمی توان به تصویر کشید
و در دل انسان ها الماس گرانبهایی نیست
و در سرشان چاه نفتی نیست.
مرا ببخشید اگر زمین می چرخد
و اگر پرستو مهاجر است
و اگر حماقت جایزه ی نوبل ندارد
و اگر عشق تاریخ مصرف ندارد.
مرا ببخشید که دیوانه گان بیهوده می خندند
و برخی درد ها درمان ندارد
کات؛ سکانس پنج
پیرمرد عینک می زند
آن هم ذره بینی
دور یا نزدیکش را نمی دانم
ولی می دانم که
گسترده تر می کند تنهاییش را...
کات؛ سکانس شش
«من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید»
کات سکانس هفت
نقطه. پایان.

