چهارشنبه 22 اسفند1386
با تو

با تو همه ی رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم .
با تو همه ی رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کنند .
با تو آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند .
با تو کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند .
با تو زمین ، گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند .
ابر ، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند .
و طناب گاهواره ام را مادرم ،
که در پس این کوه ها همسایه ی ماست ،
در دست خویش دارد .
با تو دریا با من مهربانی می کند .
با تو سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند .
با تو نسیم ، هر لحظه گیسوانم را شانه می کند .
با تو من با بهار می رویم .
با تو من در عطر یاس ها پخش می شوم .
با تو من در شیره هر نبات می جوشم .
با تو من در هر شکوفه می شکفم .
با تو من در طلوع ، لبخند می زنم.
در هر تندر ، فریاد شوق می کشم .
در حلقوم مرغان عاشق می خوانم .
در غلغل چشمه ها می خندم .
در نای جویباران زمزمه می کنم .
با تو من در روح طبیعت پنهانم ، در رگ جاری ام . در نبض .
با تو من بودن را ، زندگی را ، شوق را ، عشق را ، زیبایی را ،
مهربانی پاک خداوندی را می نوشم .
درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند ،
و گل ها کودکان من اند .
و اندام هر صخره ، مردی از خویشان من است .
و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند .
و " بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک "
همه خوش ترین یاد های من ، شیرین ترین یادگار های من اند .
بی تو ، من . . .
دکتر شریعتی
ادامه مطلب
