شنبه 31 فروردین1387
در گلستانه

لب آبی
گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آّب :
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است !!!
نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ ، می چرد گاوی در کرد .
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند ، که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس ! ! ! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست
آری
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح
......
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است ، که مرا می خواند
" سهراب سپهری "
پنجشنبه 8 فروردین1387
راه بی پایان . . .

ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود
بگذار
نامت را تکرار کنم
نامت زیباست
دلنشین است
چه داشته
ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من
اینگونه نبودم
تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که
با تو هستم به آسمان بیکران پرواز می کنم
پس بدان
که دوستت دارم
گرچه پایان راه را نمی دانم
پنجشنبه 1 فروردین1387
سال نو مبارک

گل ها جواب زمین اند به سلام آفتاب
نه زمستانی باش که بلرزانی
نه تابستانی که بسوزانی
بهاری باش تا برویانی
" نوروزتان خجسته "

