تبليغاتX
پروکسیما

پنجشنبه 5 دی1387

کاش می دانستی...

چگونه می توانم به جان بخرم که اگر من به سراغ تو نیایم تو هیچ نشانم را نمی گیری ؟

دوست داشتم اگر عاشق می شدم هرگز از عقل صحبتی به میان نمی آمد چرا که در ذهن کوچک من عقل پاکی عشق را باطل می کرد

نمی خواستم با منفعت و مصلحت عاشق باشم,اما تو خواستی ومن به خاطر اینکه مرا از خود نرانی نقش عاقل را پذیرفتم

کاش مرا به گوشه ی باید ها نمی کشاندی و می گذاشتی در اشتیاقم محو شوم

تو که نمی توانی مرا به قله ی نبض نگاهت ببری چرا پذیرفتی عاشقت باشم؟چرا؟

لابد پنداشتی خام است دیوانه است اصلا شاید هوس کرده بگذار باشد,باشد وبسوزد و بداند که من در طلوع هیچ روزی به انتظارعبور او نیستم

آری همه اش مصلحت است مگر می شود تو با آن همه غرور و قرارداد اجتماعی پایبند عشق من باشی؟

محال است مثل این است که ریگی در پای کوهی افتد و میل به صعود بیابد

من در زیر سنگهای نگاه تو له شدم و تو هیچ نفهمیدی

عشق تو برایم مصیبت بود و تو فقط یک هم درد که گاه با الفاظ قانع کننده قلب بیمار و کور مرا مثلا بینا میکردی .

هیچ از آنچه می گویی نمی فهمم فقط یک کلمه ((عاشقم )) همین کافیست برایم که بدانی تو فریاد ثانیه هایی  بوده ای که آنها را با زخم سخت سکوت ساخته ام.
نوشته شده توسط روزبه بنی فضل در 3:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •